تبليغاتX
My Love

My Love

My Dear Love

دلتنگم......

 اگر دفترچه خاطرات قلبم را ورق زنی در اولین صفحه آن خواهی دید که نام زیبای تو حک شده

                    نمی دانم در کدامین شب عشقت در باغچه قلبم جوانه زد

           نمی دانم در کدامین شب ستاره عشقت در قلبم شروع به درخشیدن کرد

                  نمی دانم چندین بار اشکهایم مرا در فراغ روی زیبایت ترک کردند

          نمی دانم چندین بار چشمان بی رمقم تصاویر زیبایت را در جلوی ذهنم منعکس ساخته اند

 با تم ام اینکه خیلی چیزها را نمی دانم ولی این را می دانم که دوستت دارم از ته دل دوستت دارم

 اگر سه قطره خون در بدنم داشته باشمبا اولین قطره برای رسیدن به تو می جنگم و با دومین قطره خون از دشمنانت و از رقیبانم انتقام می گیرم و با سومین قطره خون به تو ثابت میکنم که دوستت دارم و خواهم داشت  

دلم برای اون خنده هات تنگ شده دلم برای بحث کردنات تنگ شده دلم برای قهر کردنات تنگ شده دلم برای ناز کردنات تنگ شده دلم  دلم برای اون دوست داشتنات تنگ شده دلم برای عاشقیات تنگ شده دلم برای عشقم تنگ شده دلم برای تو تنگ شده دلم برای همه چيت تنگ شده 

                                        دلم واسه مسعودم تنگ شده

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:40 توسط مسعود و فاطمه |

به فاطمم......

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
اره بازم منم همون ديوونه هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت
دلم واست تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار اسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو نميدوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت و واست بگم به اخر خط رسيدم

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات،نوازشات،بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم براهته؟
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته؟

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:6 توسط مسعود و فاطمه |

به فاطمه عزيزم ...............

فاطمه جانم مي خواستم بابت خوبيات ازت تشكر كنم به من ميگي كاري خاصي واسم نكردي ولي مگه آدما بايد چي كاري واسه هم انجام بدن تا اون كاره خاص حساب بشه  !!!!!!فاطمه چطوري مي تونم كارت رو جبران كنم خودم نمي دونم....فقط اينو مي دونم كه خيلي مهربوني خيلي گلي خيلي ماهي و.....كاراي اخيرت رو تو قلبم ثبت كردم تا با هر ضربان قلبم به يادشون بيفتم ....ديگه اينروزا حسابي منو از خود بي خود كردي همش دلم مي خواد ببينمت كنارت باشم و دورغ نمي گم دلم مي خواد ببوسمت .....فاطمه جان تو راس راسي به روحم تسلط پيدا كردي ديگه حتي وقت نمي كنم به خودم فكر كنم حالا يكيو دارم كه ميگم از خودم بيشتر دوسش دارم تمام وقتام ماله اونه تك تك لحظه هام با حس قشنگ كنارم بودنش ميگذره .فاطمه هيشه نگاه گرم و دوست داشتنيت جلو چشامه خاطرات باهم بودنمون هيچ وقت يادم نمي ره ....به خودم نگاه مي كنم مي گم ديگه به آروزيي كه فكر مي كردم دستنيافتنيه رسيدم هميشه ميگن از خدا هر چي بخواي بهت ميده منم از خدا فاطمرو خواستم كه بهم دادد حالا از خدا يه آرزوي ديگه دارم و اون اينه كه لياقت فاطمرو داشتم باشم بتونم شوهري خوب و دلسوزو دوست داشتني واسش باشم.............

من اگر عاشق تو نباشم از خودم سيرم زود ميميرم..

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:18 توسط مسعود و فاطمه |

   به گل باغ آرزوهام فاطمه عزیزم..... 

     

             دفتر نقاشی ام را برداشتم تا تو را تصویر کنم

اما دفترم برای بزرگی تو کوچک بود

مداد رنگیهایم را چیدم برای کشیدن رنگهای زیبای تو

اما رنگهای این مدادها هم نمیتوانند رنگ وجودت را نقاشی کنند

بهتردیدم که صفحه ی دفترم را برای تو خالی بگذارم

سفید و رها

اینگونه وجودت را بهتر توانستم تصویر کنم

وقتی خواستم خود را بکشم دفتر را بزرگتر از آنی که هستم، دیدم

و مدادی که مرا یاری دهد برای کشیدنم

تنها یکی بود و آن مداد سیاهی بود بی چون و چرا

طرح من، طرحی خط خطی بود و آشفته از رنگ سیاهی

دفترم را برداشتنم از تو بنویسم

اما خطهای این کاغذ هم کم بودند برای به تقربر در آوردن هستهای تو

واژه هایم بوی قحطی میدهند

فقر دارم، فقر عظیمی از کلمه

فقر بزرگی که هیچ چیز غنی اش نمیکند برای از تو گفتن

مدادم را که گذاردم بر تن کاغذ برای نوشتن، شکست

جان و توان ماندن و همراهی کردنم را نداشت

باز هم من غریب و تنها ماندم برای از تو نوشتن

خواستم از خود بنویسم دیدیم تن این کاغذ عریان و رها میماند

سفید و برهنه

میبینی چه حقیرم

میبینی من که توان کاری ندارم

توکاری کن که میتوانی

من ناتوانم

تو برای حضور من خانه ای در قلبت بساز

نگذار که من در غم عشق فرو روم

خانه ای بنا کن درین ویرانه

کاری کن که عشقمان سوسوی خاموشی نزند

ای عشق من،

مرا یاری ده

کمی با من مدارا کن

مرا در خویش بیدا کن

مرا بشناس و باور کن

مرا بشناس و باور کن

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:31 توسط مسعود و فاطمه |

به فاطمم.......For You

سر می زنم هر روز به ابتدای قصه که انگار پایان خوشش نزدیک است.

خدای مهربانم
تو را شکر می کنم
که عزیز و بزرگی و سرشار از رحمتی همیشه بهترین چیزارو بهم ارزانی میدهی.......من همیشه از تو

یه کسی رو میخواستم که دوستش داشته باشم …
کسی که تمام روحیاتش مثل خودم باشه …
کسی که روحشو احساس کنم …
کسی که وقتی حرف میزنه تمام حرفها برام آشنا باشن …
کسی که مثل خودم نباشه …
 
و الان همش رو با هم بهم دادی .............. ازت ممنونم .......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 9:55 توسط مسعود و فاطمه |

تولدت مبارک

                          روزتولد  تو

                                                              میلاد عشق پاکه

                           برای شکر این روز

                                                                       پیشونیم به خاکه

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:0 توسط مسعود و فاطمه |

                       تقدیم به همپای لحظه هایم و گل زیبای باغ زندگی ام مسعود

روزی که تو در قلبم ساکن شدی حادثه ای بس شکوهمند در تقویم زندگی ام رخ داد و من از امروز

        در آرزوی صدمین سالگی وجودت خواهم ماند و جز قلبی عاشق نخواهم داشت .

                                    تولد نیلوفرانه ات مبارک    

۲۱ فروردین ،بیست و چهارمین سالروز میلادت را که تبسم گل هاست با دنیایی مملو از محبت به           وجودنازنینت تبریک می گویم و سلامت وجودت را که تندیس مهربانی است از خداوند می خواهم.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 18:50 توسط مسعود و فاطمه |

مسعود جونم میدونم این روزا حسابی ازم ناراحتی میخوام باهات آشتی کنم

دنبال دنبال دنبال بهونه بودم که باهات آشتي کنم

عزيزم از اين به بعد هر چي که دوست داشتي کنم

  با تو قهر بودم عذاب واسه من

       زندگي بي تو سراب واسه من

           تازه فهميدم چقدر دوست دارم

               توي اين دنيا فقط تو رو دارم

                   آشتي آشتي ديگه هميشه آشتي

                      داشتي داشتي نگو دوستم نداشتي

 

                                            آشتي آشتي ديگه هميشه آشتي

                                      توي قلبم گل اميد کاشتي                       

روي شاخه ها پرنده هاي عشق   

مرحم راز عشق ما شده اند                         

همشون بين گل هاي رنگارنگ                                  

نغمه پرداز عشق ما شده اند                                                    

 

    قربون خدا برم که يک هديه ي بي نظير

         کرده ارزوني يه اين بنده ي عاشق حقير

             بي تو شوقي ندارم اي گل باغ آرزو

                   با تو لحظه هاي من بار هواي دلپذير

                    يه آسمون ستاره هديه به چشمون تو

                        دل بهت سپردم جون من و جون تو

                                                 آشتي آشتي ديگه هميشه آشتي

                                 داشتي داشتي نگو دوستم نداشتي 

      آشتي آشتي ديگه هميشه آشتي

توي قلبم گل اميد کاشتي                            

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:13 توسط مسعود و فاطمه |

گلایه........

به فاطمم......

این عیدم مثه بقیه عیدا گشت ولی عید امسال اصلا مثل بقییه عیدا نبود....قبل از عید فکر می کردم عید

که بشه تعطیلمو راحت می تونم بیشتر با فاطمم باشم ولی اصلا اونجوری که فکر می کردم نشد تازشم

 بیشتر که نتونسیم با هم باشیم هیچ تازه کمترم شد........همش تو دلتنگی گشت فاطمه جونم مجبور

بود بره مسافرت و (هفته ها می گذرن اما گله من نیومده دارم از دوریت می سوزم چقدر این روزا بده)

این شده بود بهترین شعری که دوست داشتم بخونم......ولی امسال من فاطمرو از خدا عیدی گرفتم

بهترین عیدی که خدا می تونست بهم بده من باید روزی هزار بار خدا رو شکر کنم .......دیگه این روزا

دلتنگی من به نهایت خودش رسیده بود من پوستتو می کنم فاطمه بزار مرداد بیاد من می دونمو تو.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:25 توسط مسعود و فاطمه |

به فاطمم....

تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام

زیر آوار مصیبت یا که بارون با توام

دل به دریا زدمو کاری به دنیا ندارم

تو سکوت سنگی دنیا غزل خون با توام

هرچی تنها تر بشی دنیا تورو کمتر می خواد

خودت اون وقت می بینی چقدر فراوون با توام

تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توام

تو زمستون سیاه و سینه سوز روزگار

سخته باور ؛ مثله جنگل تو بهارون با توام

غرق موج عشقتم هر جا بری باهات می یام

 

تو سکوت برکه و خروش کارون با توام 

هرچی تنها تر بشی دنیا تورو کمتر می خواد

خودت اون وقت می بینی چقدر فراوون با توام

تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توام

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:17 توسط مسعود و فاطمه |

دورری............

به فاطمم.......

امروز خیلی حالم گرفتس  چند روزی فاطمم رفته مسافرت خدا به همراهش باشه همش دلم

شورشو می زنه نمی دونم حالش چطوره اصلا داره چیکار می کنه خیلی دلم واسش تنگ شده......


خوش به حال آسمون که هر وقت دلش میگیره ، بی بهونه می باره ......

به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی کشه ... می باره و می باره و

می باره ...

اینقدر می باره تا آفتابی شه ... ‌آبی شه ...!!!

کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا

 بالاخره آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده ... انگار نه انگار که

غصّهای بوده ... همه چیز فراموشت بشه ...!!!

آسمون چشم های من تا صبح بارید...

نگام کن...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:59 توسط مسعود و فاطمه |

 به مسعود عزیزم


عشق يعني کوچيک کردن دنيا به اندازه يک نفر يا بزرگ کردن يه نفر به اندازه يک دنيا

 

وقتي بارون مياد هر چند تا قطره بارون رو تونستي بگيري تو منو دوست داري و هر چند تا رو که نتونستي

 

 بگيري من تو رو دوست دارم

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 20:12 توسط مسعود و فاطمه |



دلم یه دنیا تنگه ..........

جوابمو بده خدایااااااااااااااا

الو سلام منزل خداست؟
این منم مزاحمی که اشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست
چرا صدایتان نمیرسد کمی بلندتر
صدای من چطور؟
خوب و واضح و رساست
اگر اجازه میدهید برایتان درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان تا به سوی خود تاسبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ میزنم
دوباره تا خدا خداست
دوباره تا خدا خداست

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 8:6 توسط مسعود و فاطمه |

به فاطمم........

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 7:34 توسط مسعود و فاطمه |

                                              

آرامش یعنی اینکه : همیشه ته دلت مطمئن باشی توی سینه کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری ...

بازم یه پنج شنبه دیگه با حضور تو گذشت ... چقدر دوست دارم این روز وقتی دیدارمون تو این روز بوده ...

وقتی رسیدم خونه به مامان گفتم ببین دستام چه بوی خوبی می ده ... بو کرد و گفت حتما دستتو با مایع خوشبویی شستی ... مایع خوشبو ؟؟؟ 1 ساعت تموم دستم و گرفتم جلوی صورتمو و با هر نفسی که کشیدم و بوی تو خورد به بینیم اشک ریختم ...

دوست دارم خاطره امروز فقط برای من و تو بمونه ... ولی می نویسم واسه اینکه همیشه یادمون بمونه روزای قشنگ با هم بودنمون ...

وقتی منتظرت بودم دلم داشت می لرزید ... یه حس خیلی قشنگ واسه دیدن دوباره تو ...

وقتی هر جا هستی و بیادمی و به خاطره من تو روزای بد بارونی میای بیرون.........

وقتی که می گی شوهرتم انگار فقط تو دنیا من می مونم و تو یه دنیا حس قشنگ با تو بودن ....

وقتی که از همه چی میگذری فقط به خاطره من وقتی ناراحت می شی که نمی تونیم با هم حرف بزنیم ..

وقتی که تا دیر وقت شبا بیدار می مونی بخاطره من حتی وقتی که خیلی خسته ای...

وقتی روزی هزار بار جمله مراقب باش و تکرار می کنی ...

وقتی دستمو می گرفتی در حالی که معذب بودی........

وقتی دوباره موقع رفتن شد ...

وقتی دیگه خدافظی کردم باهات و می دونم دیگه نمیای ...

وقتی دیگه انتظارم واسه دیدنت می رسه به روز رسیدن ...

وقتی نمی دونم دل تنگمو چطوری قایم کنم از اینهمه آدم ....

وقتی تو دریای محبتت غرقم می کنی ...

وقتی ...

هر کدوم از این وقتیا یه بند از وجودمو بهت گره می زنه ... گره هایی که باز شدنشون هزاران سال طول می کشه ...

سال 87 تموم شد ... خوشحالم که تموم شد ... هر روز که می گذره خوشحالتر می شم ... گذر هر یک روز یعنی نزدیک شدن من یه روز به تو ...

فاطمم یه روزی بهت گفتم نفسم ... گفتی چرا اینو می گی ؟؟؟ گفتم آدما بیشتر از چند دقیقه نمی تونن نفسشونو نگه دارن ... می میرن ... بهت می گم نفسم چون بدون تو چند دقیقه بیشتر زنده نمی مونم ...

ای که دور از من و در یاد منی ، با خبر باش که دنیای منی
شادیت شادی من ، غصه ات غصه من
خانه ات قلب من و و قلب تو خانه من

بازم ممنون بابته کادوت بهترین کادویی بودش که من به خاطره نوروز می تونستم بگیرم می خوام بگم:

 دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.دوستت دارم چون زيباترين روياي خوب مني.دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:10 توسط مسعود و فاطمه |

                                                              به مسعودم

                               گلهای رازقی شکوفه داده اند

                                                                  ونیلوفر باغچه به دیوار انتظارم پیچیده

و تو را صدا میزند.حیاط خلوتمان به دنبال گامهای تو می گرددو هنوز لحظه آمدنت نرسیده است

                               قلب او نیز، همچون دل من

                                                               می تپد،تا گامهایت را پذیرا باشدو من

  بیقرارم در این سکوت گریانی.کاش در این هنگامه بهانه ام میشدی و می آمدی تا در نگاهت

                                                         حرف بزنم.

 

                                 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:34 توسط مسعود و فاطمه |

                                        عزیزم مرسی از بابت کادوها.............

      یادم رفت یه کم از پنج شنبه بگم،مسعود تو نوشتن مطلب و کادو خریدن و ....خلاصه تو بیشتر   

             چیزا پشقدمه ،با این کاراش حسابی منو شرمنده میکنه .از کادوی  مسعود بگم که

                               خیلی قشنگ بود،راستی دو تا کادو گرفته بود ،

  نمیدونید چقدر خوشکل بودن،مسعود خیلی با سلیقست،از منم با سلیقه تره....خوش به حال من

       یه عروسک کوچولو گرفته بود که خیلی بامزه بود تا خوشکل خیلی دوسش دارم و اما

                            کادوی دوم که و  اقعاخوشکل بودخیلی ظریف و ناز

همونی که من دوست داشتم،یه گوی خوشکل که دو تا خرس کوچولوی ناز که رنگشون سفید بود ...

      با یه آهنگه دلنشین و ملایم داخلش می چرخیدن،خلاصه خیلی خوشکل بودن.....

                           بازم ممنونم مسعود جونم،خیلی زحمت کشیدی       

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:53 توسط مسعود و فاطمه |

به مسعود عزیزم

   سالهاست عشق را در صندوقچه غبار آلود قلبم پنهان کرده ام

              و کلید این صندوق را در بطری تنهایی نهاده و در دریای امید شناور نموده ام

                        که شاید مسافری با زورق مهتاب آن را از آب برگیرد ونیاز نامه ام را بخواند

                                                          عزیزترینم

                                    نمیخواهم باور کنم عشق هویتی است که با یک نگاه شکل میگیرد ...

                                                و با قطرهای اشک می میرد .عشق تو برای من عین زندگیست...

                                         <عشق تو برای من عین زندگیست>

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:45 توسط مسعود و فاطمه |